کدبازان
کدبازان


https://Telegram.me/helali112

در قسمت جستجوی تلگرام helali112@ را وارد نمایید



ما هرگز بهم نمیرسیم..اما..بهترین غریبه ات خواهم ماند
کسی که تو را همیشه دوست خواهد داشت...
هر جای دنیا میخواهی باش !!! من احساسم را ...
با همین دست نوشته ها ...به قلبت میرسانم...
من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم ...
از لج تو ..از لج خودم ..
که هیچوقت حاضر نبودیم این ها را واقعی به هم بگوییم ...

  

 جهت استفاده بهتر از وب مرورگر فایرفاکس با ورژن جدید را دانلود کنید





تاريخ : دوشنبه ٢ فروردین ۱٤٠٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

برای دیدن فیلم ها به نرم افزار Adobe Flash Player نیاز دارید

 دانلود: دانلود فلش پلیر ۳۲ و ۶۴ بیتی

        

سایر ویدئوها                 آلبوم عکس

سایتهای متفرقه

آهنگهای منتخب





تاريخ : دوشنبه ٢ فروردین ۱٤٠٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

این جا دیوانه ای می نویسه به جرم دریدن سکوت و پرده

برداشتن دلش ..راست و دروغ احساسش...پای اون .بذار این

یه جا ساده بمونه...از آلایش این دوران ...بذار این جا راحت

بگه از احساسش





تاريخ : پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

دلم دو کلمه حرف عاشقانه می خواهد

نه به شکل دوستت دارم و نه به شکل بی تو می میرم

ساده شاید مثل:

دلتنگ نباش فردا می آیم





تاريخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

خیالت را می فرستی

که سرک بکشد میان رویاهایم

که چه بشود ؟

که نبودنت را به رخم بکشی ؟

خیالت راحت

که من صبورم و از سنگ

هزار سال دیگر هم

منتظرم بگذاری

" مرد تو " اینجا می ایستد

تا روزی که مهمانش کنی

به یک هم آغوشی ...





تاريخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

قلبم بی تابانه بهانه ی کسی را میکند که بار سفر بسته و رفته است.

رفته و چقدر زود از یاد برده که

نگاهی بی صبرانه منتظر نگاه های اوست

که چقدر آغوشی تشنه ی بغل های اوست

و این قلب دیوانه ی من باید رنج بکشد و

صبوری کند.

تا از یاد ببرد صاحبش را.

تا عشقی که سراسر وجودش را به لرزه  می انداخت را فراموش کند.

و فراموش کند که روزی کسی بود

که برایش زندگی بود.






تاريخ : دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

برای تو می‌نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزان سرد است
تویی که حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق میزند
در کویر قلبم از تو برای تو می‌نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می‌کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می‌سرودم آن هنگام زمان را در گوشه‌ای جا می‌گذاشتم و به شوق تو اشک می‌شدم و بر صورت مه الودت می‌لغزیدم.
ای کاش باد بودم و همه عمر را در عبور می‌گذراندم تا شاید جاده‌ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می‌گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای تاولهای سرگردانم.






تاريخ : دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

با طلوع خورشید هنگامی که به چشمهای بی رنگ تو نگریستم، طلوع یک فاجعه، طلوع یک مصیبت ملموس را با سرانگشت باورم لمس کردم.
آری یک بار دیگر طعم تلخ فاصله و فراق را تجربه کردم. از این پس روی طاقچه، نگاه مهربان در عکس قاب شده‌ات، هر روز مرا نظاره خواهد کرد و بغض پلکهایم را به ترک خوردن وا خواهد داشت، ای کاش بار دیگر صدایت می‌آمد و این سکوت حزن انگیز را می‌شکست، کاش ردپای مهربانت می‌آمد و این کابوس تنهایی را پایان می بخشید.





تاريخ : دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

دوستت دارم

ای عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام ،

 تو را میخواهم

ای تو که آنقدر دور شده ای از من

که دیگر نمیبینمت ،  

و این قلب من است که شاید

حسرت داشتن تو را

برای همیشه داشته باشد!

 

دوستت دارم

ای تو که هر چه فکرش را میکنم

برای من ،

برای قلبم و احساسم مثل و مانندی نداری  

و می آیم به سویت ،

دنبال میکنم عطر و بویت ،

پا میگذارم جای قدمهایت ،

تا شاید در این راه دوباره

همسفرم شوی ،  

دوباره نفس بدهی به تنی که

آنقدر رفته که بی نفس است !

 

نمیخواستم هرگز در راه عشق تو بسوزم ،

دلم میخواست با تو بمیرم ،

با تو بروم به سوی روشنی ها

 

دوستت دارم

ای پاکترین لحظه ی زندگی ام ،

دور از تاریکی ها ،

فرار از هوس ها ،

لذت تو را داشتن

و لذت آنچه در این دنیا

هیچ چیز بالاتر از آن نیست !

 

با ارزش تر از تو نیست در این دنیا ،

بعد از تو هیچکس نیست

جز خدا !

 

تو که رفتی ،

من احساس تنهایی نمیکنم ،

تو در قلبمی

من این جرم شکستنت را شکایت نمیکنم!

 

 ای تو که در قلبمی ،

میدانستم که اگر قلبم را بشکنی ،

خودت خواهی شکست ،

قلبم را جدا از خودم دانستم،

شیشه ی وجودم شکست ،

غمها را خودم کشیدم

و همه چیز به خیر گذشت !

 

دوستت دارم

ای عاشقانه ترین شعر زندگی ام ،

و مینویسم برای تویی که

حتی اگر خاطره شوی

همیشه جایت در قلبم میماند ،

اگر برای همیشه رفتنی شوی ،

همیشه برایت میمانم!

 

میمانم تا فکر نکنم نیستی ،

به خیال اینکه شاید بیایی ،

به خیال اینکه شاید سری به قلبم بزنی

و حالی از دلتنگی هایم بپرسی!

 

 حال و روز مرا نمیبینی ،

این لحظه شماری ها را نمیبینی ،

من هنوز دنبال توام ،

هنوز هم در پیچ و خم جاده زندگی

چشم انتظار آمدن توام !

 

 دوستت دارم

ای تو که نمیدانم کجایی ،

یادی از من میکنی

یا در حال فراموش کردن مایی!

 

 نمیدانم ،

میدانی که دوستت دارم ،

یا شاید این حس را

تنها من به تو دارم…!






تاريخ : دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

دلـت را بتـکان …
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت …

دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت …

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!


حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟!
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند …

کافی ست؟!
نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟!

دلت را ببین
چقدر تمیز شد… دلت سبک شد؟!
حالا این دل جای “او”ست
دعوتش کن
این دل مال “او”ست…
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد

حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک “او”…
.
.
.


خـانه تـکانی دلـت مبـارک





تاريخ : دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون

عشق سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا ، عشق یعنی می ستایم من ترا

عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با او آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم ترا

عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام ، عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من ترا

عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من ترا

عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ....





تاريخ : یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را

میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به

دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که

همان دنیای منی….





تاريخ : یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

اگــــر چـــه گفتـــه بــــودی پــای عشقت تــا ابد مردی

ولی روزی که رفتی خواندم از چشمت ، که دلسردی!

به طرزی وحشیانه عاشق زیبایی ات بودم

به جای عشق بازی ، دایماً بازی در آوردی

ارس می خواست در آغوش دریای تو بنشیند

ولــی با سد قهرت نقشه اش را برملا کردی!

شدم مجموعـــه دارِ دردهـــایِ رایـــج دنیـــــا

شدی برعکس من ، میراث دارِ دردِ بی دردی

خیانت در امانت طبق حکم شرع جایز نیست!

امانت بــود عشقم در وجــودت ، حیف نامردی!

مرا با خاک یکسان کرده ای، ای دشمن هم خون!

تــو را با خــاک یکسان می کنم روزی کـــه برگردی
امید صباغ نو


 





تاريخ : یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤ | ۳:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

یک منظره کشیـده ام - امّا چــه فایده؟

وقتی که نیستی تو در اینجا چه فایده؟

دریا به رنگ آبی ِ  روشن، پر از سکوت

وقتی که نیست ماهیِ دریا، چه فایده؟

بــی تــو به درد می خورد آیا تمامِ من؟

این شاعر همیشه ی تنها؟ چه فایده!

گفتـی: بخند ، مرد کـــه گریــــه نمی کند

خندیده ام به ریشِ خودم، ها... چه فایده؟

در یک اتاق خیس سه در سه بدون تو

با خاطرات یـــخ زده ی ما، چه فایده...

این منظره بدون تـــو زیبا نمی شود

از من نگیر بودن خود را... چه فایده

باید  کـــه  تا  نبودن  تــــو  عادتـــم  شود

این سرنوشت من شده... فردا، چه فایده

روی دلــم کـــه پا بِگُذاری  شکسته ام

این شد جواب عشق من آیا؟ چه فایده
امید صباغ نو





تاريخ : یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤ | ۳:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند

آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده:

وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است

اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت

امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند

«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست

مردان ِ  قدرتمند ،  تنهــــا  «یک نفـــــر»  دارند!

ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند

کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم

چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند

می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش

نادوستانم  از سر ِ  تـــو  دست  بردارند...
امید صباغ نو





تاريخ : یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤ | ۳:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

 مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه

ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه

دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه

فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه

تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه

گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه

چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه

میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه

احسان ناجی






تاريخ : جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

سر کوی تو،به جان تو قسم!جای من است
به خم زلف تو،در میکده مأوای من است

عارفان رخ تو جمله ظلومند و جهول
این ظلومی و جهولی،سر وسودای من است

عاشق روی تو حسرت زده اندر طلب است
سر نهادن به سر کوی تو،فتوای من است

عالم و جاهل و زاهد ، همه شیدای تواند
این نه تنها رقم سر سویدای من است

رخ گشا،چهره نما،گوشه چشمی انداز
این هوای دل غمدیده شیدای من است

مسجد و صومعه و بتکده و دیر و کنیس
هر کجا میگذری،یاد دل آرای من است

در حجابیم و حجابیم و حجابیم و حجاب
این حجاب است که خود ، رازمعمای من است

امام خمینی





تاريخ : جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

هفت روز است سایه ی پدر ندارم

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو

تو کجایی پدرم؟!

آن‌قدر حسرت دیدار تو دارم که نگو

بس که دل‌تنگ توأم، از سر شب تا حالا

آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو

جانِ من حرف بزن!

امر بفرما پدرم.

آن‌قدر گوش به فرمان تو هستم که نگو

کوچه پس کوچه‌ی این شهر پر از تنهایی است

آن‌قدر بی تو در این شهر غریبم که نگو

پدر ای یاد تو آرامش من!

امشب از کوچه‌ی دل‌تنگی من می‌گذری؟!

جانِ من زود بیا

بغلم کن پدرم!

آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو

به خدا دل‌تنگم!

روبرویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار

گرچه از دور ولی، من تو را می‌بوسم

آنقدر خاک کف پای تو هستم که نگو





تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٤ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

وقت رفتن شد پرستوی دلم بالش گرفت
رعد و برقی زد نگاهت این دلم آتش گرفت

آتشی بر جان زد و شمع دلم را خوب سوخت
عاقبت زین سوختن مرغ دلم جانش گرفت

من شدم مجنون و لیلای فریبایم شدی
وقت رفتن کودک بیچاره ام پایش گرفت

من سراپای وجودم آتش عشـــــق تو شد
کودکم در سینه و آغوش تو خوابش گرفت

محمد عسگری





تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟
بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی
من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم
در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟

اینجا چه کنـــم ؟ ازکه بگیـــرم خبرت را ؟
از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ، کجایی ؟

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر
دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟

پریناز جهانگیر





تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤ | ٧:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

لب های تو لب نیست ! عذابیست الهی
باید که عذابی بچشم گاه به گاهی

در لحظه دیدار تو ، گفتم که بعید است
چشمان تو من را نکشاند به تباهی

لب های تو نایاب تر از آب حیات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی

این کار خدا بوده که یکباره بیفتد
در تنگ بلور شب من مثل تو ماهی

ای شاخه نبات غزل حافظ شیراز !
معشوقه ی مایی چه بخواهی چه نخواهی

میثم قاسمی





تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤ | ٥:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

درد من را بگذارید به شیدایی خویش
ساغرم را بگذارید به اغوایی خویش

چه هراسی ست مرا درد دمادم بدهند؟
خو گرفته به غمم صرف شکیبایی خویش

عشق فرموده که رسوای جهانی بشوم
حال من را بسپارید به رسوایی خویش

همچو فواره که در اوج بیفتد ز غرور
در سقوطم ز نفس های تماشایی خویش

من همان خشت فرو ریخته از زلزله ام
که دگر نیست در اندیشه ی برپایی خویش

بعد مرگم بنویسید که عهدش نشکست
تا ابد ماند وفادار به تنهایی خویش

"مرتضی(اشکان)درویشی"






تاريخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

هیچکس حاضـر نشد این قصـه را باور کند
جای من باشد، دو روز از زندگی را سر کند

در مسـیـر بـاد پـایـیـزی شکفـتـم! لاجـرم
میـرسد از راه تا این غـنـچـه را پـرپـر کنـد

تـک درختـی بـودم و هر کاروانـی که رسید
خـستـگـی آورد بـلـکـه در کـنــارم در کـنـد

بـارگــاهـی در مـیـان مـردمـی غـم پــرورم
هرکسی آمـد، فقـط آمد که چشمـی تـر کند

عـشـق لازم بـود، امـا دیـر فـهـمـیـدم هـوا
مـی تـوانـد آتـشـی را بـاز شعـلـه ور کـنـد

می کشـم در آینـه خود را در آغوش خودم
می تواند این هـم آغوشی مـرا بهتـر کنـد؟!

"پـیـمــان بـرنــا"






تاريخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق

روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق

دست هایت را خودت "ها"کن اگر یخ کرده اند
از لب معشوقه هامان "ها" نمی آید رفیق

هضم دلتنگی برای موج‌ها آسان نیست
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق

یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان
هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق

سجاد صفری اعظم





تاريخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

شاعری خسته ام از دست تو بیمار منم
راوی چشم تو در این همه اشعار منم

گفته بودم همه جا وصف نگاه تو ولی
زخمی حادثه ی چشم تو این بار منم

میهمان شب و مهتابم و تا وقت سحر
همدم لب به لب بسته ی سیگار منم

کوه سنگی شده معبود من ای وای..اگر
دلخوش از عاطفه ی سنگی دیوار منم

بر سر کشمکش کشور آغوش تو آه
شاه بی خاصیّت بزدل قاجار منم

من همان کهنه ردیفم به خدا در غزلت
در خم قافیه هایی که نه انگار منم

بس کن از گردش این ثانیه ها هیچ نگو
نقطه ثابت این گردش پرگار منم

تو برو پابکش از شعر من و این غزلم
از خودم از تو و این فاصله بیزار منم

خسته از شعر من و این همه اصرار تویی
دلخور از حسرت یک ریزه ی دیدار منم

علی نیاکوئی لنگرودی





تاريخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که

نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر

که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم

از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد

بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را
علی سلیمانی






تاريخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

آنـقـدر دیـر آمـدی تا عـاقـبـت پـایـیــز شـد
کاسـه ی صبـرم از این دیـر آمدن لبریـز شد

تیـر دیوانـه شـد و مـرداد هم از شهـر رفـت
از غمـت شـهـریــور بیچـاره حلـق آویـز شـد

مـهـر بـا بی مـهـری و نامهـربـانـی میـرسـد
مـهـربـانـی در نـبـودت انـدک و نـاچـیـز شـد

بی تـو یک پاییـز ابرم، نم نم باران کجاست؟
بی تو حتـی فکـر بـاران هـم خیـال انگیـز شـد

کاش میشـد رفت و گم شد در دل پاییـز سرد
بـوی بـاران را تـنفـس کرد و عـطر آمیـز شـد

آمـدی جـانــم بـه قـربـانــت ولـی حـالا چـرا؟
آنـقـدر دیـر آمـدی تـا عاقـبـت پـایـیــز شـد...
فرهاد شریفی






تاريخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

هر چه کردی به دلم ،باز تو را بخشیدم
با زبان زخم زدی ، دشنه زدی خندیدم
 
معنی تک تک رفتار تو را میفهمم
ساده لوحی ست ، بگویم که نمی فهمیدم !
 
غرق تردید شدم ، باز تحمل کردم
تا زمانی که به چشمان خودم هم دیدم
 
دیدم از خشم خداوند  نمی ترسیدی
تو نترسیدی و من سخت از آن ترسیدم
 
بسته بودم ، لب از آن درد و از آن بی مهری
تو جفا کردی و من هیچ  نمی پرسیدم
 
بی سبب نیست ، فراموش شدی در یادم
که تو مهتاب شبانگاهی و من خورشیدم
 
عاقبت سرد شدم ، خسته شدم ، ول کردم !
مثل خورشید غروبی که نمی تابیدم
 
شکل یک سیب !، که گندیده و کرم افتاده
کرم کردم !و از اعماق درون گندیدم
 
اشک های دل من ، از تو و عشق تو نبود
بلکه از سادگی قلب خودم رنجیدم ...
 
برو ای یار برو ! از تو گذشتم ، خوش باش
برو ای یار ! که من مهر تو را بخشیدم
محسن نظری





تاريخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤ | ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

بیــا گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم !

نگاه و بــوسه و لبخند اگــر گناه بود

بیا که نامه‌ی اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده‌ای و لبی

تمــــام آخرت خویش را تبـــاه کنیم

به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم

و بار کــــوه غـــــم از شور عشق کاه کنیم

و خوش‌خوریم و خوش‌بگذریم و خوش باشیم

و تف بـه صورت انواع شیـــخ و شـــاه کنیم !!

و زنده‌زنده در آغــوش هــــم کباب شویم

و هرچه خنده به فرهنگ مرده‌خواه کنیم

برای سرخوشی لحظه‌هات هم که شده است

بیــــا  گنــــاه ندارد  بـــــه هـــم نگــــاه کنیم

استاد فرامرز عرب عامری





تاريخ : پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره...
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی... ...
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی....






تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

روز و شبم را به هم آمیختم...شعر چه کردی که به هم ریختم

یک قدم از تو همه ی جاده من...خون به طلب سینه ی آماده من

شعر،تو را داغ به جانت زدند...مُهرِ خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست...ناسِره را با سره پیوند نیست

لق لقه ها در دهن آویختند...خوب و بدی را به هم آمیختند

مَلعبه ی قافیه بازی شدی...هرزه ی هر دست درازی شدی

کنجِ همین معرکه دارَت زدند...دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده ای...لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر واژه ستم می شود...دست طبیعی ست،قلم می شود

واژه ی در حنجره را تیغ کن...زیرِ قدم ها تله تبلیغ کن

شعر اگر زخمِ زبان تیز تر...شهرِ من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتلِ دلخواه من...محو نشو ماه ترین ماه من

مُردی و انگار به هوش آمدند...هِی چقَدَر دست برایت زدند





تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

نقش او در دل هر عاشق و دلداری هست

از ازل نقش رخش در قفس سینه کشید

هر که مشتاق به او لحظه ی دیداری هست

زاهد ار نقش نبیند  تو بر   او خرده مگیر

عشق لیلی نه به هر سالک و خماّری هست

سالها عمر گذشت و دل صوفی نزدود

قلب مجنون به دمی شیفته و زاری هست

گر چنان جهد کنی  در طلب  سرّ وجود

بر در مسجد  و میخانه  چو  آثاری   هست

بر گلستان وچمن گوش کنی گر تو خموش

بر  تمامی جهان  نغمه ی  بیداری  هست

صالح از حیّ وجمادات   شنیدی  توحید

مست میخانه ترا گفت که هشیاری هست

فرهنگ باریکانی





تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی
خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی

در اتاق فکر من، آیینه تابوتم شده
در نبردم، در کما، با احتمال زندگی

کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند
بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی

مثل یک گنجشک زخمی در هوای بیکسی
بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی

در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام
کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی

عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان
باخودش حرفی زند از ابتذال زندگی







تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی

هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من
به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی

چنان دریا ، نا آرام و توفانی تو روحم را
اسیر موجهای پر تلاطم می کنی گاهی

دلم پر می شود از اشتیاق و خواهشی شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی

همه شعر و غزلهای پر احساس مرا با شوق
تو می خوانی و زیر لب تبسم می کنی گاهی

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی





تاريخ : یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

خطایت هر چه بود آدم...

به جرم سیب دزدیدن تو را از خویش پر دادند..!!

ولی آدم نکن باور؛...

تو را با چیدن یک سیب پر دادند؟!

خطایت عشق حوا بود...

گمانم عاشقش بودی!

به چشمت عشق را دیدی...

برای خاطر حوا تو آن شب سیب میچیدی؟!

چه رازی پشت این سیب است؟!

که ما را در به در کردی،

از آن ماوای روحانی

به این دنیای ظلمانی...

من از ابهام میترسم،

من از تکرار این فرجام میترسم...

چنان گنگ است این قصه،

چنان تاریک و پنهان است

که از ترس سقوطی تلخ...

من از بوییدن یک سیب بدهنگام میترسم!!





تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام

 نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام

 ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام

 قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام

 دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام...!!!







تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است





تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را
از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را

دخـتر زیـبای جنگل های آرام شمال !
از کـجا آورده دست باد گیسوی تو را ؟

آستینت را که بـالا داده بودی دیـده انـد
خلق ، رد بوسه ی من روی بازوی تو را

چشمهایت را مراقب باش ، می ترسم سگان
عــاقبت در آتـش انــدازنـد آهــوی تو را

کاش جای زندگی کردن در آغوشت ، خدا
قسمتم مـی کرد مردن روی زانوی تو را





تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست
بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم
لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم
مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد
دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست
یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر بزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود
تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو
دیوانه تر از من چه کسی بود؟بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز
این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند
این زخم سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید
مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود
بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک
اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند
در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد
بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید
ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود
لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم
باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد
دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد
صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند
داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد
آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام
دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم
با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند
بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام
آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند
دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم
من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام
بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم
از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است
چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای
حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی
گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی
بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری
من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند
جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز
این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم
با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما
ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم
با پای خودم می روم این بار گلم
علیرضا آذر





تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

من عاشق روى توام کاین گونه بر دف مى زنم
مى سوزم و بهر تسلاى جگر دف مى زنم

در بند گیسوى توام ، زنجیرى موى توام
چون بر نمیآید ز من کارى دیگر ، دف مى زنم

امشب منم مهمان تو ، دست من و دامان تو
یا قفل در وا مى کنى ، یا تا سحر دف مى زنم

من موج از خود رانده ام کز بحر بیرون مانده ام
تا ساحل آغوش تو ، بى پا و سر دف مى زنم

"حضرت مولانا"

دانلود آهنگ زیبای دف میزنم با صدای سالار عقیلی

دانلود کنید







تاريخ : چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

ای دختر زیبای غزل پر بزن امشب
 رنگی به الفبای کبوتر بزن امشب

 امشب تو بیا مثل همان کوچه ی باران
 با ضربه ی آهنگ دلم در بزن امشب

 از نام کبوتر خبری نیست در اینجا
بر این دل بی بال و پرم سر بزن امشب

عاشق شدنم قصه ی یک عمر دروغ است
 حرفی به من از عشق فراتر بزن امشب

 مانند نسیمی که "سحر" خواب ندارد
 رقصی به غزل خوانی آذر بزن امشب

 بر قاب خیالم که به تصویر تو زیباست
با مهر لبت واژه ی باور بزن امشب.....







تاريخ : چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم
حس خوبیست که من این همه بی آزارم

عشق احساس قشنگیست ولی من شخصا
دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم

خوش ندارم به کسی قولی و قلبی بدهم
که به یک حادثه روزی دل از او بردارم

این دلیلی ست که در این سفر تنهایی
از مسیری که به عشقی برسد بی زارم






تاريخ : چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

باورت شد عشق اینجا ذلت است؟؟
عاشقی سوزاندن حیثیت است؟؟؟

باورت شد دوستی ها لحظه ایست؟
بیوفایی قسمتی از زندگیست؟؟

من که گفتم حاصلش دل بستگیست!!
در نهایت خستگی و خستگیست!!!

من که گفتم این بهار افسردگیست!!
دل نبند این پرستو رفتنیست!!

عاقبت دیدی که ماتت کردورفت!!
خنده‌ای بر خاطراتت کرد و رفت!!

آه عجب کاری بدستت داد دل!!
هم شکست و هم شکستت داد دل!!





تاريخ : چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

من به اینکه روبرویم می نشینی قانعم
روبرویم باشی و من را نبینی قانعم

زیر یک سقف و کنار تو چه رویایی! ولی
در کنارت روی یک تکه زمینی قانعم

گفته بودی من "همینم" یا بمان یا دل بکن
من به این جمله که می گویی "همینی" قانعم

دور باشی هم برای من کفایت میکند
بشنوم اینجا و در این سرزمینی قانعم

من نمی گویم که بنشین و فقط من را ببین
گوشه چشمی هم بیندازی، ببینی قانعم

مرضیه_فریدونی





تاريخ : چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

مأیوس میشوی هیجانت- اگر منم

سهم کمی ست کل جهانت، اگر منم

 کم کم میان درد خودت پیر میشوی

گل واژه های شعر جوانت ،اگر منم

داری برای من! به هدر میروی عزیز؟

در پشت اشک های روانت، اگر منم

غیر از عذاب هیچ نصیبم نمیکند

معنای چهره ی نگرانت اگر منم

پنهان نبوده راز نهانم، اگر تویی

افشا شدست راز نهانت، اگر منم

بگذار بعد مرگ و بخوان بر مزار من

اسمی که مانده توی دهانت، اگر منم
امیر احسان دولت آبادی





تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی

رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه

و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت

تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی

خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟

خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟

ز عشق گفتم و باز حاظرم به تکرارش

بگو که حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟

 و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی
اسماعیلی





تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

همین که روسری ات را زدی کنار، بس است

گرفته ای همه ی شهر را ؛ شکار بس است..

به مو بگو که به لشکرکشی نیازی نیست

برای فتح دلِ ساده، یک سوار بس است..

شده ست رام تو دیگر رها کن آهو را

همین که او به نگاهت شده دچار، بس است

بیا و بر رخ آیینه ها بکش خود را

بیا که ماندن آیینه در غبار،  بس است

نبند تا که نگیرند چشم را مُژه ها

به دور چشم نکش سیم خاردار،  بس است..
(محمد شریف)






تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

گاهی خوابت را می‌بینم

بی‌ صدا

بی‌ تصویر

مثلِ ماهی در آب‌های تاریک

که لب می‌زند و

معلوم نیست

حباب‌ها کلمه‌اند

یا بوسه‌هایی از دلتنگی..





تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود






تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()

پیراهنم، پیراهنت را دوست دارد
پیراهنم، عطر تنت را دوست دارد

پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوش گرم و ایمنت را دوست دارد

پیراهنم، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد

پیراهنم، چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد، چشم روشنت را دوست دارد

خیلی حسودست و تو را از چشم مردم
پیداست... پنهان کردنت را دوست دارد

پیراهنم، دلتنگ میگردد برایت
تنگ غروب، دیدنت را دوست دارد

آهسته در گوشَت بیا چیزی بگویم...
پیراهنم، پیراهنت را ...
ایرج علی نژاد






تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : یک هــــــلالی!!!! | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

قالب وبلاگ