روز و شبم را به هم آمیختم...شعر چه کردی که به هم ریختم

روز و شبم را به هم آمیختم...شعر چه کردی که به هم ریختم

یک قدم از تو همه ی جاده من...خون به طلب سینه ی آماده من

شعر،تو را داغ به جانت زدند...مُهرِ خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست...ناسِره را با سره پیوند نیست

لق لقه ها در دهن آویختند...خوب و بدی را به هم آمیختند

مَلعبه ی قافیه بازی شدی...هرزه ی هر دست درازی شدی

کنجِ همین معرکه دارَت زدند...دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده ای...لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر واژه ستم می شود...دست طبیعی ست،قلم می شود

واژه ی در حنجره را تیغ کن...زیرِ قدم ها تله تبلیغ کن

شعر اگر زخمِ زبان تیز تر...شهرِ من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتلِ دلخواه من...محو نشو ماه ترین ماه من

مُردی و انگار به هوش آمدند...هِی چقَدَر دست برایت زدند

/ 0 نظر / 51 بازدید