بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم

بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود

کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم

روزهای ابری که در هر سوی من گسترده بود

شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم

سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود

من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم

دل به دریا زدن قدری جنون میخواست ....... آه

بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم

مصطفی محدثی خراسانی


/ 0 نظر / 9 بازدید