باز امشب دل زارم پریشان تو گردید

باز امشب دل زارم پریشان تو گردید

بی وعده فرود آمد و مهمان تو گرد ید

برسفرهء هجرت نوا خوان  فقان شد

آشفته تراز زلف پریشان توگردید

اشک غمم ازدیده فرود آ مد و غلطید

بر گونه ی زرد من و احزان تو گردید

در بحر فراقت  کرانه  نتوان یا فت

تا زورق دل غرق به طوفان تو گردید

بشکافته مقرا ض غمت سینه ی پر سوز

زیرا که  دل خون شده ویران  تو گردید

از بسکه دل زار ز هجران تو خون شد

مرثیه سرا گشت و غزلخوان تو گردید

تا یوسف حسنت ببازار من آمد

بیچاره حکیمی بقربان تو گردید

حکیمی

/ 1 نظر / 9 بازدید
فاطمه

تو مرا ازردی که خودم کوچ کنم از شهرت تو خیالت راحت میروم از قلبت میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی........ و به خود میگویی.......... باز می اید و میسوزد ازین عشق ولی................. بر نمیگردم نههههههههههه میروم انجا که دلی بهر دلی تب دارد عشق زیباست و حرمت دارد...............