دارد دل من صد غم و غمخوار ندارد

دارد دل من صد غم و غمخوار ندارد

این کودک بیمار پرستار ندارد

در شهر شما جز دل آواره ی ما نیست

آن کس که غمی دارد و غمخوار ندارد

آن به که ز کنج قفس آزاد نگردد

مرغی که سر صحبت گلزار ندارد

ماییم و تنی سوده که آسودگی اش نیست

ماییم و دلی خسته که دلدار ندارد

نالیدن مرغان چمن خوش بود اما

ذوق سخن مرغ گرفتار ندارد

غم آمد و ننشسته ز دل رفت چو دانست

کاین خانه ی ویران در و دیوار ندارد

ای پیرهن آهسته بزن بوسه بر اعضاش

کان خرمن گل طاقت آزار ندارد
عبدالله الفت

/ 0 نظر / 274 بازدید