می خواهـــم و می خواستمت تا نفسم بود

می خواهـــم و می خواستمت تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

عشــــــــــق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

روشـــــــنگرِ شبــــــــــــهای بلندِ قفسم بود

آن بختِ گُریزنده دمی آمــــــــــــد و بگذشت

غــــــــــم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دسـت من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوســـــــــــم بود

بالله که بجز یادِ تو ، گــــر هیچ کسم هست

حاشـا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

لب بســـــــته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

رفتم ، بـــــــــخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

فریدون مشیری

/ 3 نظر / 12 بازدید
فاطمه

فرقی نمـی کند !! بگویم و بدانـی ...! یا ...نگویم و بدانـی..! فاصله . ...دورت نمی کند ...!!! در خوب ترین جای جهان جا داری ...! جایـی که دست هیچ کسـی به تو نمـی رسد.: دلــــــــــــــم هر چه دلم را خالی می کنم باز هم پر می شود از تو ، چه برکتی دارد دوست داشتنت....

فاطمه

آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم تا عاقبت ستاره‌شناسی بلد شدم منظومه‌ای برابر چشمم گشوده شد آن‌شب که از کنار تو آرام رد شدم گم بودم از نگاه تمام ستارگان تا این‌که با دو چشم سیاهت رصد شدم دیدم تو را در آینه و مثل آینه من هم دچار -از تو چه پنهان؟- حسد شدم شاید به حکم جاذبه، شاید به جرم عشق در عمق چشم‌های تو حبس ابد شدم شاعر شدم، همان کسی که تو را خوب می‌سرود مثل کسی که مثل خودش می‌شود شد

مریم خاتون

روی یک آینه ازجنس بلور انعکاس رخ مهتاب نمایان شده بود بوی یک اطلسی ازجنس دعا،درهوای خانه پنهان شده بود من دراین بزم گل و بوی بهار،شوق دیدارتو را دارم دوست