مرا چون قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی

مرا چون قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی

تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

بچندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم

ولی دامن فشاندی قد به ناز افراختی رفتی

مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما

تو سنگین دل ز من با دیگران پرداختی رفتی

تمنّای نگاهی داشت دل از چشم مست تو

تغاقل کردی و کار دلم را ساختی رفتی

ز چشمم رفت بی او روشنایی وز پیش ای اشک

تو هم زین خانه ی تاریک بیرون تاختی رفتی

اگر آرام ننشینی بخاکت افکنم ایدل

همان گیرم که در پایی و سر جان باختی رفتی
محمد قهرمان

/ 0 نظر / 22 بازدید